آسمان را نگاه کردم. هاله ای از نور خورشید،دیده می شد. برف های قسمتی از آسفالت خیابان، بر اثر سرما یخ زده بودند. کف چکمه هایم،کمی سر شده بود و این،راه رفتن را برایم دشوار می کرد. خیابان خلوت بود. سکوت،فریاد می کرد و هیچ صدایی شنیده نمی شد. تنها صدای شکستن یخ های زیر پاهایم را می شنیدم که به آرامی ترک بر می داشتند و صدای جاروی رفتگر...
رفتگر،کمی آن طرف تر، زمین را جارو می کرد. برف های آنجا آب شده بودند. در جایم ایستادم. به رفتگر نگاه کردم. آرامشش مرا آرام می کرد. چونان دریایی مواج بود اما، آرام و بی تلاطم!! کم کم آفتاب،بیشتر می تابید و برف ها را در آغوش می گرفت و آنان را با گرمای وجودش،آب می کرد.
لباس نارنجی رنگ رفتگر،در نور آفتاب می درخشید. گوشه ای از پیراهنش، گلی شده بود. کلاه بافتنی مشکی رنگی بر سر داشت. به سویش قدم برداشتم. رو به رویش ایستادم و سلام کردم. جارو را با یک دست گرفت و مرا نگریست. با لبخندی که بر لب داشت، پاسخم را داد. سپس به کارش ادامه داد. نگاهش کردم. کلاهش را تا پیشانی اش، پایین کشیده بود. چشم های قهوه ای رنگش، در نور آفتاب می درخشیدند. بینی اش از سرما،سرخ شده بود. چند موی سپید، در میان ریش های مشکی اش، پنهان شده بودند. نفس که می کشید، می توانستم بخاری را که از دهانش خارج می شد را، ببینم. با خود فکر کردم : چه چیز باعث می شود تا این رفتگر در سرمای زمستان، این گونه باعشق کار کند؟!
شال گردنم را باز کردم. رو به روی رفتگر ایستادم و به او گفتم : این را بگیرید. هوا سرد است! شاید لازمتان شود! لبخندی زد و گفت : دستت درد نکند دخترم! اما خودت چه؟؟ پاسخ دادم : بگذارید من هم در این کار بزرگ شما، شریک باشم. لبخندش پررنگ تر شد و گفت : تازمانی که به یک چیز علاقه داری،نه سرما برایت مهم است و نه گرما.. این را گفت و از من دور شد. رفتنش را تماشا کردم.
برگ هایی که نزدیک جوی آب جمع کرده بود، همانند تپه ای، روی هم انباشته شده بودند. نزدیک خانه ای رفت. درب سفید رنگ خانه را کوبید. پیرمردی عصا به دست، درب را باز کرد. پیرمرد تا رفتگر را دید، لبخندی زد. آن دو باهم روبوسی کردند. از رفتار گرم پیرمرد با رفتگر، دریافتم که آن دو هم را می شناسند. ناگهان پیرمرد، به داخل خانه رفت. رفتگر، جارویش را به دیوار تکیه داد. مدتی بعد، با لیوانی سفالی نزد رفتگر بازگشت. بابخاری که از لیوان خارج میشد، حدس زدم چای باشد. رفتگر، لیوان را از پیرمرد گرفت و از او تشکر کرد. آن دو باهم حرف می زدند. گاهی نیز می خندیدند.
ناگهان، باد تندی وزید و برگ هارا با خود به آن طرف خیابان کشاند. رفتگر، برگ های پراکنده را که دید، لیوان را به پیرمرد باز گرداند. آن دو از هم خداحافظی کردند. رفتگر، جارویش را که بر دیوار تکیه داده بود، برداشت. آهی کشید و دگربار شروع کرد به جمع کردن برگ ها!!!... رفتگر را می نگریستم. ناگهان جمله اش در ذهنم تکرار شد: تا زمانی که به یک چیز علاقه داری، نه سرما برایت مهم است و نه گرما...
راز رفتگر را فهمیدم. او باعشق کار می کرد. گویا جارو، دوست چندین و چند ساله اش بود. لباس نارنجی رنگش، قسمتی از وجودش بود و سرمای زمستان، برایش گرمای خاصی داشت!.. آری! رفتگر عاشقانه کار می کرد و به کارش عشق می ورزید. به یاد یک بیت از سعدی افتادم :

هرکه چیزی دوست دارد، جان و دل بر وی گمارد
                      هرکه محرابش تو باشی، سر ز خلوت بر نیارد...