به نام یگانه خالق هستی
مهمانی آغاز شده بود همگی در پیشگاه خالقشان جمع شده بودند و عجب سروری به پا شده بود .
غروب که در آن حوالی پرسه میزد و هر از گاهی با رنگ های پاییز گونه اش خودنمایی می کرد ، کم کم با اشاره خدا از جمع جدا شد .صدای خنده ها، زیبا ترین شعر سال را می سرود ، از نوروز و جشن ها گرفته تا فصول و زمستان همگی دور هم جمع بودند .
با صدای خدا همگی سکوت کردند :امشب در کنار هم پایان ماه برگ ریزان را جشن می گیریم ، اشاره ای به یلدا کرد و ادامه داد :من امشب را به بلندای دل خود ، مبدل می کنم ، تا اسم تو سر آغاز طولانی ترین شب سال گردد.
  یلدا، آن دختر ،قرمز پوش ته تغاری پاییز با زیبایی وصف نا پذیرش ، توجه همه را به خود جلب کرده بود .
زمستان ، آن پیرمرد ، سپید مویِ مهربان ، با قدم هایی شمرده ، در جلوی یلدا قد علم کرد ، یلدا نگاه با تبسم آمیخته اش را به او دوخت و زمزمه کنان گفت :امانتی ام را آوردی ؟

زمستان خنده اش را چاشنی لحن آرامش کرد ، و گفت :بله ، و در حالی که نگاهش را به امانتی دوخته بود گفت :این هم کوله ات ، کوله ی پر از خاطرات ، عاشقان دل باخته ، در پاییز، آن گاه ، تمام محتویات پاییز را که در کوله پشتی یلدا ، سنگینی می کرد ، به دوشش انداخت و با لحنی گرم و صمیمی گفت :سال دیگر با همین کوله برگرد و..
یلدا میان حرف او دوید و با سرعت گفت :هنوز کارم تمام نشده و جعبه ای مملؤ از عشق ، به دست زمستان داد و به او سپرد که با اولین بارش برف ، و سرما ، این عشق را در دل مردم بکارد ، در آن لحظه از جای خود بلند شد و زمستان را جای خود نشاند و رفت .
نماینده ی پاییز هنوز از این جشن خارج نشده بود که شب صدایش زد و با لحنی آمیخته با غم به او گفت :ای شیرین نام پایان پاییز ،سال دیگر زود بیا و زمستان بنشان بر دل گرمی های بیهوده و دلگرمی بنشان ،بر زمستان سرد زمین .
 یلدا با همان لبخند همیشگی و قدم های آهسته این شب طولانی را یک تنه ، طی کرد و از میان آنها برفت و این شروع کار زمستان شد .
خدا بر سکوت جمع حاکم شد :می دانم زمین و آدمیانش بی رحم شدند ، اما بدانید همه شما در جایگاه خودتان برای بقای این زمین نا مهربان لازمید .
پایان