سلام زمستان! من از آمدنت خیلی خوشحال شدم، اما در دل مادر آشوب به پا شد چون ازبیمار شدن من و برادرم می ترسد. با وجود سن کم، مدت هاست دلیلش را فهمیده ام و معنی جیب خالی را دیگر از بر شده ام .
در مورد پدر، روح برهم ریخته وافکار متشنجش را بسیار خوب می فهمم. او می ترسد که تو باز هوس برف و بوران به سرت بزند و سقف خانه ی کوچک چوبی مان باز، چکه کند.می ترسد که ژاکت من و برادرم کوچک شود. آخر، جیبش خالیست.

یادم می آید زمستان سال قبل در مسیر مدرسه، یک پالتوی قرمز عروسکی، پشت ویترین مغازه توجه مرا به خود جلب کرده بود. بچه بودم و دلم لباس نو می خواست. اما به وضوح رنگ پریده وچشمان شرمسار پدر را احساس کردم.
درسته بچه بودم اما بعضی چیزها را خیلی خوب درک می کردم .آرام به راه افتادم و یاد گرفتم که دراین دنیا خیلی چیزهاست که متعلق به من نیست و شاید هیچ وقت نشود. اما چه کنم که گاهی اوقات زرق و برق خیابان ها دل مرا می لرزاند ؟ با این وجود، خودم را بی توجه نشان می دهم که پدر کمرش خم نشود و عرق شرم بر پیشانی قشنگ و پرچین و چروکش راه باز نکند. ولی بسیاری نمی دانند در آن روز پاییزی بین مردمک چشمانم و آن پالتو قرمز چه ها که رد و بدل نشد.

این ها تنها سرگذشت من نیست، بلکه سرگذشت خیلی ازکودکان اطرافمان است که شاید چند سال است درحسرت یک لباس گرم هستند. یا یک دستکش که آن دستان کوچکشان از هوای بی رحم زمستان زق زق نکند.

تو می آیی . کاش با دوباره آمدنت چشمانمان بازتر و دلهامان رئوف تر بشود برای هزاران هزار کودک به حسرت نشسته ی اطرافمان.
کاش واژه ها ی «دوست داشتن و مهربانی» را هر روز یک نفر در گوشمان زمزمه کند، تادیگر هیچ کودکی یا هیچ پدری باحسرت و صدهزار آرزو از دنیا نرود.
آمین.